هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
362
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
كه من بيشتر از تو از وى بر خود بترسم ، به خدا سوگند پس از امروز هرگز هراسى از تو نخواهم داشت . اريد گفت : در داورى نسبت به من شتاب نكن كه باكى از تو ندارم . به خدا قسم هرگاه خواستم فرمان تو را انجام دهم ديدم تو ميان من و آن مرد قرار گرفتهاى ، بگونهاى كه من جز تو كسى را نمىديدم . آيا مىخواستى ترا با شمشير بزنم ؟ در همان حال كه ايشان شبانه راه خود را ادامه مىدادند ناگهان عامر بن طفيل از ناحيه گردن دچار طاعون گرديد و از ادامهء راه ناتوان شد و به خانهء زنى از قبيلهء سلول پناه برد ، و در حالى كه با خود مىگفت اى پسر عامر آيا به غدهاى همچون غدهء شتر دچار شده و در خانه فردى از سلول مرگ را مىپذيرى ، تن به مرگ داد و همراهانش او را به خاك سپردند و رفتند . چون به قوم خود رسيدند ، بنى عامر به اريد گفتند : اى اريد چه خبر ؟ گفت : هيچ ، به خدا قسم او ما را به پرستش چيزى فراخواند كه دوست داشتم اكنون اينجا حضور داشت و من پيكان خود را به او پرتاب مىكردم و او را مىكشتم . دو روز پس از اين سخن وى با شترى كه مىخواست آن را بفروشد به راه افتاد . خداوند بر او و شترش آذرخشى فرستاده او را سوزاند . دشمنى عامر بن طفيل و أريد بن قيس مانع ورود قومشان به اسلام و آمدنشان به زير پرچم آن نگرديد . ( 1 ) مسيلمة بن حبيب معروف به كذاب مسيلمه از كسانى بود كه نادانى و غرور بر ايشان چيره گشته بود . وى به همراه هيئت بنى حنيفه به مدينه آمده به خدمت پيامبر رسيد . آنان مسيلمه را با جامهاى پوشانيده بودند . پيامبر نشسته ، در دستش شاخهء خشكى از درخت خرما بود كه بر سر آن برگهاى خرما قرار داشت . چون مسيلمه به پيامبر ( ص ) رسيد با آن حضرت سخن گفت و پرسش كرد . پيامبر ( ص ) به او فرمود : به خدا سوگند اگر اين شاخهء خشكيده را از من بخواهى به تو نخواهم داد .